محل تبلیغات شما



سلام 

اسم یکی ازمیدان های بزرگ شهرما ، میدان محراب هست .دقیقا نمیدونم ، فکرکنم حدودا ده سالی هست که این میدان ساخته شده و چندین مرتبه تغییرات ساخت وسازی کمی داشته  .

چندماهی هست که دورش حصاربندی شده ومعلومه که این دفعه بازی ازدفعات قبلی سفت ترهست وکار ازبیل وکلنگ  وفرغون گذشته و میخوان کاری اساسی تر، سراین محراب ننه مرده بیارن .

امروز که داشتم دورش میگشتم . به لطف ترافیک وشلوغی میدون تونستم  بنرپروژه ساخت وسازو هزینه های تغییراتش واجمالی بخونم  . برآورد هزینه پروژه به مبلغ سه هزارمیلیارد ریالش خیلی به چشم می اومد ( البته به لطف اختلاسگران دیگه برای ما مبالغ میلیاردی رقم وعددی بحساب نمیاد و قرارنیست کک مون بگزه و با چشم و دهن گشاده شده ،بگیم یا حضرت عباس ! ).

من ازکارها وطرحهای مهندسین شهرداری سردرنمیارم وتخصصی ندارم  . اما به عنوان یک شهروند ،برام سوال شد چطورمیدان تازه سازی که ازساختش هنوزچندسالی نگذشته این هم عیب ونقص داره .مطمینا این طرح کلان (ساخت  اولیه میدان ) می بایست مدتها درکمیسیون های مختلف زیردست مهندسین و متخصصین آگاه وزبده ایی بالا وپایین رفته باشه.  چطوراین گروه طراح وسازنده درآن موقع نمیدونستن شعاع  20 متردورمیدون از شعاع 13 مترمناسب تره ! اگر اونموقع زمین های اطراف میدون کم بوده حالا این زمین ها برای گل و گشاد کردن میدون  ازکجا  پیدا شده ؟! چطورنمیدونستن میدون به این بزرگی برای ورود به بلواربزرگ سمت راستی اش  ، دوربرگردان میخواد و جالب ترازهمه اینها سخن یکی ازمسئولین محترم هست که  عنوان کرده  (به جایی اینکه به سمت ساخت وسازهای جدید برویم سعی خواهیم کرد ازامکانات موجود حداکثربهره برداری را داشته باشیم ).

 چقدرازاین پروژه ها داریم که بعد ازساخت وساز می بایست مرتب تغییرکنن و هزینه های هنگفتی خرجشون بشه . قضیه چیه ؟

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

---------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی وقت ها به صورت خصوصی پیام هایی برام میاد گفتم خالی ازلطف نباشه پیام یکی از خوانندگان وبلاگ که آدرسی هم ننوشته بودن و برای شما عزیزانم می نویسم . لطفا شما بگید بایددرجوابشون چی نوشت !؟ممنونم 

اول ازدواج کردی بعد معلول شدی اینروزا کسی دخترسالمم نمیگیره چه برسه به معلول مگه اینکه خیلی خوشکل باشه یا طرف مغزش وخرگاز گرفته باشه بعدم یه معلول نیاز به تشت وتاس و لگن داره اگر مشکل گوارشی پیدا کنه که همسرش بیچاره س ناراحت نشو من اصلا درکت نمی کنم من بودم خودم و میکشتم چطور زندگی میکنید ادای خوشبختی درمیارید مگه نه
+ناراحت نشو ولی دلم میخواد هرچی آدم ناقصه خفه کنم نمیدونمچرا ببخشید رک و راست گفتم البته من خودم کمتراز شمانقص نیستما


سلام 

شبی دنبال کتابی تو کتابخونه کوچک ،نامرتب، دوست داشتنی ام می گشتم  . کلی کتاب و دفترچه های یادداشت وزیرورو کردم . چشمم به همه چیز خورد الا کتابی که میخواستم .

بین کتابها دفترچه خاطرات سال 71 و پیدا کردم . هنوز چندماهی ازتصادفم نگذشته بود .چندصفحه ایی بیشترننوشته بودم. چقدر احساسی و بی آلایش .  خیلی دلم گرفت اینقدر دلم گرفت که دلم خواست بیام واینجا چیزی بنویسم .

آدم دلش که میگیره دوست داره باکسی حرف بزنه اما اگرساعت ازیازده شب گذشته باشه وبدتر ازهمه ندونی که  به کی بگی ، بهترین کارنوشتنه . بانوشتن  شاید اون بغضی که توگلو اندازه یه پرتقال  شده آب چلون بشه وکمی کوچکتر .کاش دولت که همه مشکلات و حل کرده این مشکل بی هم زبونی هم حل میکرد و جایی ، کافی شاپی ، درست میکرد که بدون قضاوت هروقت ،هرزمان دلت گرفت میرفتی اونجا باادم هایی مثل خودت که پرتقال قورت دادن  حرف میزدی .

بعضی خاطرات نوشته شده مثل فیلم هستن . کاملا شفاف . حتی یادت میاد که چه احساس وچه  حالی داشتی .

بعضی وقتها روح آدم بعضی جاها بدجوری گیرمی افته ورنج می کشه . نباید فراموش کرد که برای روح  گیرافتاده باید کاری کرد  . باید دستش و گرفت ونجاتش داد  حالا با کتابی خوب با کمک دوستی فهمیده .

از واجبات هست ، باید با روح همدلی کرد . باید گاهی کنارش نشست . دستی به شونه اش زد  وبگی رفیق ! چه راه طولانی ! چی ها که ندیدی ونشنیدی ! بدون هر سرزنشی با شفقت  مرهمی روی زخم هاش بذاری . با اون بری روی بالکن خونه و بدستش یه پیاله چای تازه دم بدی تاکمی  خستگی ها و رنج هاش یادش بره . 


سلام 

مدتی هست که دختران خوب قصه گو شهرم ، برنامه قصه گویی برای بچه های بخش انکولوژی یکی ازبیمارستانها را برگزارمیکنن . هفته ایی چند نفرازقصه گوها به بخش میرن وبا قصه هاشون سعی میکنن لبخندی هرچند َکمرنگ را روی دردهای پررنگ بچه ها به یادگاری بنشانند . امروز توفیقی بود ومنم جز قصه گوها دعوت شدم .

پشت درب بخش منتظرمی مانیم همه قبل ازورود کاورکفش می پوشند . وارد بخش که می شویم همه چیزارام به نظر می آید .دیوارها پرازنقاشی های زیبا وخوشرنگ . میزوصندلی های کوچولو که همه به رنگ صورتی هستند . سقف راهرو پراز پرنده کاغذی درنا هست . (طبق افسانه ژاپنی اگر شخص بیماری هزاردرنای کاغذی بسازد خداوند آرزویش را برمی آورد وبراساس این افسانه ساداکو دختر12 ساله ژاپنی که بخاطرتشعشات بمب اتمی هیروشیما مبتلا به سرطان شده بود شروع به ساختن پرنده ها میکنه و فقط 644 تا پرنده را که ساخت فوت کرد ودوستانش 356 تا باقیمانده را ساختند وهمراه اوبخاک سپردند . درناهای کاغذی ساداکو به عنوان نماد بین المللی صلح دردنیا شناخته می شوند ).

چند کودک که هرکدام به دستشان سرمی هست را می بینیم . رنگ های پریده دارند و موهای تراشیده .فقط چندنفری ازبچه ها همراه مادرشان به راهروبرای شنیدن قصه می ایند . آنجا درمورد کودکانی که تو اتاق بستری بودن وبه راهرو نیامدن کلمه وایت شان پایین است را شنیدم . می پرسم قضیه این وایت چیه ؟ میگویند وقتی گلبول سفید خون پایین باشه ایمنی کودک میاد پایین وبرای حفظ سلامتی کودک نمی بایستی از اتاقش خارج بشه . 

رنگ پریده تر ازکودکان ، مادران آنها هستند . چشمهایشان فروغی ندارد وانگاری لبهایشان هیچوقت لبخنن را بلد نبوده .

قصه گوهای دوست داشتنی  امروز چشمانشان نمناک بود  اما لبهایشان می خندید .خودخواهی را زیرپا گذاشته بودند و نگفته بودند  دلمان طاقت ندارد . میدانند رسالتشان این است که کلمات را با آب وتاب به هم ببافند و برای لحظه ایی هرچندکوتاه غصه های لعنتی بچه ها را پشت کوه قاف بیندازند.  

دخترک دوست داشتنی قصه گویی بقول خودش با یک بازی ، یخ فضا را می شکند. برای اینکه به  یکی ازدست های بچه ها سرمی  وصل هست  ماهرانه می گوید همه فقط با یک دستمان شکلی میسازیم و حدس میزنیم اون چیه . بچه ها  هرکدام شکلی می سازند ، می خندن واین یعنی زندگی

نوبت قصه من میشود . وقتی قصه من به آنجا رسید  که دخترشاه پریون پرسید  :  اگر آرزویی دارید بفرمایید . نگاهم به روی  نگاه ها همه مادرها می چرخد میدانم درآن لحظه همه مادرها چقدردوست داشتن دخترشاه پریون اونجا  بود واز انها می پرسید : بانو جانم چه آرزویی داری ؟ آنها آرزوهایشان را می گفتند و بعد ازمدت ها نفس عمیق می کشیدن تا تمام خستگی هایشان ازتن شان در برود .

از بیمارستان بیرون می آیم  . هوا افتابی است اما به اندازه همه روزهای ابری پاییز دلم بدجوری گرفته است . باحسرت نگاه به اسمان میکنم . از دخترشاه پریان و لشکرش خبری نیست . اما مطمینم ، ایمان دارم ،خداوند حکیم دعاهای خالصانه را بی جواب نمیذاره . بیایید دعا کنیم . 


سلام

دیروز برای کاری اداری رفتم توخیابونی که سی سال پیش دبیرستانم اونجا بود . قبل از ظهربود وگرما بیدادمیکرد کافی بود کولرماشین خاموش بشه که ازگرما عرق چ بشی  .

جای پارک ماشین درست روبروی دبیرستانم پیداشد . کل دبیرستان و خراب کرده بودن و یه ساختمون جدید ساخته بودن . سی سال پیش چه روزهایی که اونجا با چه آرزوهایی گذرونده بودیم چه خنده هایی که نکرده بودیم و چه زهره هایی که ازچشمان سرمه کشیده پشت عینک خانم مدیر نترده بودیم .

بزرگترین خطامون این بود که گاهی موقع ورزش با کشیک دادن یکی ازهمکلاسی ها پشت درکلاس وضرب گرفتن یکی دیگه ازهمکلاسی ها روی میزهای چوبی تو کلاس میرقصیدیم و بطورکاملا سری گاهی عکس های هنرپیشه های هندی و نگاه میکردیم .

یادش بخیرچه موجودات بی آزاری بودیم وبی آزارتراز ما اون پسرهای بدبختی بودن که عاشق ما می شدن و ازهیچ طریقی الا خواستگاری نمیتونستن به ما عشقشون و ابرازکنن .

کسی اطرافم نبود که ویلچرم وازصندوق عقب بهم بده . چنددقیقه بعد ، درست اونطرف خیابون یکی ازهمکارام که داشت با موبایل حرف میزد ودیدم . خیابون تو اون گرما خلوت بود ووقتی صداش کردم باتعجب دیدم متوجه شد .

بنده خدا اومد وویلچرم وداد وازخیابون ردم کرد . وقتی میخواستیم بریم تو پیاده رو ،شیب تندی بود ازترس اینکه نیافتم به دوتاخانمی که ردمیشدن گفتم خانم ببخشید میشه کمی کمک کنید ؟ وقتی ازسراشیبی رد شدیم خانمه منو به فامیل صدا زد ! وقتی نگاهش کردم دیدم یکی ازهمکلاسی ها دوران دبیرستانم هست که بیش ازسی سال بود ندیده بودمش . به جزکمی کدرشدن رنگ دندونا و پوستش فرقی نکرده بود . ازدیدن هم خیلی خوشحال شدیم همدیگه را بغل کردیم و بوسیدیم .ازچشماش معلوم بود که ازدیدن من روی ویلچر ناراحته اما با حرف زدن درمورد خاطرات دبیرستان نذاشتم بغضش بترکه .  

توساختمونی که کارداشتم چندین پله داشت  ( مثل خیلی جاها که مناسب سازی نیست هیچ مسیولی هم عین خیالش نیست ) همون همکارم لطف کرد و  صدای کارمند اونجا کرد که بیاد پایین  . باتعجب دیدیم یکی ازدوستان دانشگاهم هست . گفتم : دخترتواینجا چه کارمیکنی ؟ باخنده گفت اینجا استخدام شدم که فقط کارتو را راه بندازم .

ازهمکلاسی ام خداحافظی کردم واون دوست دانشگاهم کارم و ارجاع دادبه یکی ازهمکارانش که کارم دستش بود  . وقتی کارم تموم شد و میخواستم ازهمون شیب برگردم . ازآقای کمک خواستم و موقعی داشت از همون شییب ویلچرم وهل میداد دوباره ازیه خانمی که چادرمشکی سرش بود وداشت ازکنارم ردمیشد  کمک خواستم که کمی هوامو داشته باشه ( قضیه این همه ترسیدن و بعدا خدمت تون میگم که چطورشد قبل ازعیدی ازچندتا پله افتادم ومدتی هست که درگیر درمان کتف اسیب دیده ام هستم  ) .

وقتی به خیابون رسیدم . خانمه  گفت خانم فلانی اینجا چه کارمیکنی ؟! ازتعجب داشتم شاخ درمی اوردم . یکی ازهمسایه های قدیمی بود . برام باورکردنی نبود عینهو فیلم های هندی شده بود .  نمیدونم چطورشده بود تو  این نقطه دنیا که خیلی هم خلوت بود چطورتو چند دقیقه ،این همه آشنا را همزمان دیدم .

قبلا به این باوررسیده بودم که موقع کارقایمکی سروکله همه آشناها ازدرودیوار، پیدامیشه اماموقع کاراداری وموازین شیونات اسلامی خیلی تعجب برانگیزبود .

درسته که کارم اونموقع حل نشد وافتاد برای شنبه ، اما دیدن چهارنفراشنای قدیمی در اون چند دقیقه خیلی جالب وهیجان انگیز بود  . جای شما خالی .


سلام

مدتی هست گاهی یکبارمیرم خونه سالمندان وبراشون قصه میگم ویا کتاب میخونم . امروز رفتم خونه سالمندان زرتشتی .یه دخترخانمی هست که اونجا کارمیکنه و مثل اکثراوقات اومد دم در که ویلچرم و بهم بده .  روسری نارنجی و لباس خیلی شادی پوشیده بود باخوشحالی گفت امروز جشن تیرگان مون هست . گفتم مبارکه چقدرعالی ! فکرمیکردم نهم تیرباشه ( زرتشتی ها خودشون تقویم خاصی دارند ) گفت نه عزیزم امروزهه .

وقتی رفتم داخل و هنوز شروع به صحبت نکرده بودم که با شیشه آبی کمی خیسم کرد وهمه دست زدن و خندیدن ( رسمشون هست که تو این جشن به هم آب بپاشن واسم جشن شون  آبریزان و آب پاشان یا سرشوران هست  ) . بعد اومد و یک دستبندی که هفت نخ به هفت رنگ  بهم بافته شده بود وبدستم گره زد وگفت این دستبند تیروباد هست .  چند روز دیگه ( نوزده ام تیر) بهتون میگم که این دستبند و روی جای بلندی ( مثل کوه یا پشت بام )بازکنید وآرزویی کنید و بدست باد بسپارید .  

باخودم گفتم چه رسم زیبایی ! رسم بالن آرزوهای سرزمین های دور راشنیده بودیم اما از  دستبند آرزوهای سرزمین خودمون که براساس قصه آرش کمانگیرکه ازکوی البرز تیری و برای مشخص کردن مرز ایران زمین باتمام وجودش رها میکنه و ازنیروی باد کمک میگیره که این تیر ده روز حرکت میکنه  و عاقبت در تنه درخت گردویی می نشینه یادی نکنیم . همچنین ایین فال کوزه ، دوشیزه ایی کوزه ایی از آب پرمیکنه ویک دستمال سبزابریشمی روی دهانه اون میذاره و این کوزه (دوله ) رانزد اونایی که آرزویی دارند میبره واونها چیزکوچکی مثل انگشتر ، سنجاق سر،. دران میندازن وبعد دختر کوزه را زیردرخت سبزسرو میبرد . در روز تیرگان وبعد مراسم ابریزان ، دختردست درکوزه یک چیزی بیرون میاورد و صاحب آرزو خوشحال میشه  که آرزوی او بیرون آمده است . ( دوستان برای دریافت اطلاعات کامل میتونید تو اینترنت آیین مروا (فال کوزه ) و  دستبند تیروباد وسرچ بفرمایید ).

به هرحال روز بسیاربیادماندنی بود وجای شما بسیارخالی بود  . مطمینم  آیین هایی دیگری هم هست که متاسفانه  صدای اون دراین هیاهوها به گوش ما نرسیده و بدست باد سپرده شده .


سلام امشب ساعت ده شب قراربود تواینستاگرام لایو، مصاحبه با خانم رنجبر ، قصه گوی توانمند کشورمون از انجمن قصه گویان پخش بشه . فقط یکبارتونسته بودم توجشنواره قصه گویی ، قصه شون وبشنوم و حظ ببرم، مدتیه کاربسیارارزشمندی وانجام میدن . دارند زبان اشاره ناشنوایان ویاد میگیرن تا بتونن برای کودکان ناشنوا هم قصه بگن . امشب تو لایوشون کتابی ومعرفی کردن به اسم ( ازمن بپرس چی دوست دارم ؟) قصه دختربچه کوچولویی هست که ازپدرش میخواد که مرتب ازش بپرسه اون چی دوست داره ؟ و
سلام کشورمن پراز رومینا هست . رومیناهایی که باداس ، تعصب ، خودبرتربینی ، حماقت و. مرده اند . رومیناهای دهه پنجاه وشصت راخوب میشناسید . دربهترین زمان عمرشان درگیرسخت گیرانه ترین معلمهای پرورشی بودن . مدیرمدرسه چه تلاشی میکرد که مچ کسانی که تو کفش کتانی اشان جوراب سفید پوشیده اند را بگیرد وجلوی همه توبیخ وتحقیرشوند .وای به حال دخترکی میشد که نامه ی چندخطی عاشقانه ایی را درکیفش پیدامیکردن . طبل رسوایی فاحشگی اش درتمام شهرصدامیکرد .

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

(corona virous (covid 19